|
ما اومدیم
بسمه تعالی نوشته شده توسط مریم سلام دوستای خوب، ممنون که توی این مدت بهمون سر زدین ،ما درگیر امتحان ها بودیم ، در مورد شعر پست قبلی خیلی ها سوال کرده بودن ، نه این شعره همینطوریه ، خوشم اومد گذاشتمش، ببخشید که نگران شدین، از همتون ممنونم .راستی حلول ماه مبارک رمضان رو به همه دوستان تبریک میگم و ازهمتون می خوام که موقعی که ربنا رو می شنوین ، موقعی که دعای سحر رو می شنوین ، همون موقعی که ته دلتون می لرزه ، تو اون لرزیدن دلتون ما رو هم از دعاتون محروم نکنین،من که همه رو دعا می کنم. ما هم به لطف خدا خوبیم ، ۲ تا امتحان داشتیم که باید ببینیم خدا چی می خواد،توی این مدت اتفاق خاصی نیافتاد جز اینکه دوست داشتنمون مثل همیشه از قبل بیشتر شد و باز هم فهمیدیم که ما با هم به یاری خدا می تونیم کوه مشکلات رو کنار بزنیم و دستهامون رو بهم بدیم و برای بهتر باهم بودنمون از خدایی که تو تمام مشکلاتمون تنهامون نذاشته بیشتر از همیشه کمک بخواهیم و اونم مثل همیشه از سر لطف و مرحمت یک لقمه عشق بذاره تو دستهایی که واسه نیاز به درگاهش بلند کردیم ، خدایا ۱۰۰۰ برابر همیشه ازت ممنونیم که اجازه می دی عاشق باشیم ، اجازه می دی دوست داشتن و دوست داشته شدن رو به بهترین شکل ممکن تجربه کنیم ، خدایا تا حالاش رو تو خواستی ازین ببعدش رو هم بخواه که بتونیم. پ.ن:دیشب رفتیم واسه داداشم خواستگاری (البته جوابش از قبل مثبت بود)، دعا کنین که خوشبخت بشن |+| نوشته شده توسط ما در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 16:33 منو بگير از اين روزاي در به در از اين روزا از اين شباي بي سحر منو ببر به خاطرات رفته مون روزايي كه تو جا گذاشتي پشت سر تو كوچه ها نميشه بي تو پرسه زد خيابونا غريب و غم گرفته ان كجا برم چرا نميرسم به تو كجايي پس چرا نميرسي به من حالا كه نيستم اشكاتو كي پاك كنه كه عاشقونه مينويسه اسمتو بدون من هزار سال ديگه هم بدون كسي نميشكنه طلسمتو چه قدر حرف مونده و نميشنوي چه قدر راه مونده و نمي كشم ببين كجاي قصه پس زدي منو محاله بي پناه تر از اين بشم غريبگي نكن دلم غريبه نيست همونه كه برات ستاره چيده بود بگو كه يادته بگو كه يادته همون كه گفتي از خدا رسيده بود تو شونتو نمي سپاري به هق هقم نميگي عاشقي نه ميگم عاشقم نه تو ديگه برام اون عشق سابقي نه من ديگه برات گل شقايقم |+| نوشته شده توسط ما در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 13:21 نیمه شعبان
بسمه تعالی
خبر آمد خبری در راه است سرخوش ان دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید پرده از چهره گشاید شاید دست افشان پای کوبان می روم بر در سلطان خوبان می روم می روم بار دگر مستم کند بی سر و بی پا و بی دستم کند می روم کز خویشتن بیرون شوم در پی لیلا رخی مجنون شوم هر که نشناسد امام خویش را برکه بسپارد زمام خویش را با همه لحن خوش آوایی ام در به در کوچه تنهاییم ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه تو از همه پرشورتر کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی کاش که همسایه ما می شدی مایه ی آسایه ما می شدی هر که به دیدار تو نایل شود یک شبه حلال مسایل شود دوش مرا حال خوشی دست داد سینه ما را عطشی دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سیاوش گرفت نام تو آرامه جان منست نامه تو خط امان منست ای نگهت خواستگه آفتاب بر من ظلمت زده یک شب بتاب پرده برانداز زچشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم ای نفست یار و مددکار ما کی و کجا وعده دیدار ما دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم کدام گوشه مشعر کدام کنج منا به شوق وصل تو در انتظار بنشینم ای زلیخا دست از دامان یوسف بازکش تا صبا پیراهنش را سوی کنعان آورد ببوسم خاک پاک جمکران را تجلی خانه پیغمبران را خبر آمد خبری در راه است سرخوش آن دل که از آن آگاه است شاید این جمعه بیاید شاید.....
ما هم به نوبه خودمون تولد آقا امام زمان (عج) رو به همه دوستانمون تبریک می گیم به امید ظهورشون.... |+| نوشته شده توسط ما در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 0:13 13 چمله برای زندگی
بسمه تعالی
سلام نوشته شده توسط مریم امروز نمی خوام از خودمون بنویسم ، ۴-۵ سال پیش یک فایل فلش توی کامپیوترم داشتم که توش ۱۳ جلمه برای زندگی بهتر از گابریل گارسیا مارکز رو به صورت فلش درستش کرده بودن ، خیلی خیلی اون فایل رو دوست داشتم ، اما پاک شد ، الان یهو احساس کردم که خیلی دلم می خواد دوباره اون جملات رو بخونم،گشتم تو نت پیداش کردم ، وقتی که خوندم احساس کردم که دلم می خواد توی وبلاگمون داشته باشم ، می دونم که تکراریه اما دلم می خواد اینجا داشته باشمش::
I love you not for who you are, but who I am when I am by your side. من تو را دوست دارم نه بخاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که هنگام با تو بودن پیدا می کنم.
No person deserves your tears, and who deserves then won’t make you cry. هیچکس لیا قت اشکهای تو را ندارد و آنکه لیاقت آنها را دارد هیچگاه باعث گریه تو نمی شود.
Just because someone doesn’t love you as you wish, it doesn’t mean you are not loved with all his/her being. اینکه شخصی تو را به اندازه ای که تو می خواهی داری دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد
A true friend is the one who holds your hands and touches your heart. یک دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.
A worst way to miss someone is to be seated by his/her side and know you will never have him/her. بدترین راه از دست دادن یک نفر آن است که در کنارش نشسته باشی و بدانی که هیچوقت او را به دست نمی آوری. Never stop smiling, not even when you are sad, someone might fall in love with your smile هیچگاه لبخند زدن را متوقف نکن. حتی زمانی که ناراحت هستی. ممکن است یک نفر عاشق لبخند تو شود. You may only be a person in this world, but for someone you are the word. تو ممکن است فقط یک انسان در این دنیا باشی، ولی برای کسی تمام دنیا هستی
Don’t spend time with someone who doesn’t care spending it with you. هیچگاه وقتت را برای کسی که ارزشی برای صرف وقت با تو قائل نیست صرف مکن.
Maybe God wants you to meet many wrong people before you meet the right one, so when this happens, you will be thankful. شاید خدا بخواهد که تو قبل از ملاقات با شخصی مناسب با بسیاری از افراد نا مناسب ملاقات کنی. پس هنگامی که این اتفاق افتاد سپاسگذار باش.
Don’t cry because it came to an end. Smile because it happened. گریه نکن زیرا منجر به پایان می شود. بخند زیرا منجر به رخداد می گردد. There will always be people who’ll hurt you, so you need to continue trusting, just be careful. بسیاری از افراد هستند که به تو آسیب می زنند. اگر مجبوری به اعتماد کردن به آنها ادامه دهی مراقب باش.
Become a better person and be sure to know who you are before meeting someone new and hopping that person knows who you are. فرد بهتری باش. مطمئن شو می دانی که هستی قبل از اینکه با شخص جدیدی ملاقات کنی و امیدوار باشی که او بداند که هستی.
Don’t struggle so much. Best things happen when not expected. زیاد تقلا نکن. بهترین چیزها هنگامی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری
|+| نوشته شده توسط ما در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 21:48 جنگل
بسمه تعالی نوشته شده توسط مریم سلام ۱ ساعتی میشه که رسیدیم خونه ، قضیه از این قرار بود که ۳ شنبه هفته قبل زنداییم زنگ زد گفت بیایین آخر هفته بریم جنگل تا جمعه برگردیم آخه ما هر سال می ریم جنگل بعضی وقت ها تا یک ماه هم می مونیم ، اما چند سال پیش یک سیل خیلی وحشتناک اومد که ما هم توش گیر کردیم ، کارشناسای منابع طبیعی همون موقع اعلام کردن که این سیل هر ۵۰ یا ۱۰۰ سال یک بار اتفاق می افته ، خلاصه اینطوری شد که اکیپی که ما باهاشون می رفتیم دیگه نیومدن واسه همین این چند سال آخر خودمون با یکی حداکثر ۲ تا خانواده می رفتیم و نهایتا ۲ شب می موندیم ، اون هفته هم شب ۵ شنبه داداشام رفتن و ما هم ۵ شنبه صبح رفتیم دوست داشتم هر چه زودتر جمعه بشه و برگردیم ، ولی ولی هوای جنگل اینا رو گرفته بود و مخصوصا که شهر هم هواش خیلی گرم بود تصمیم گرفتن تا ۲ شنبه بمونن،واییی نمی دونین چه حالی داشتم ، من خودم جنگل رو خیلی دوست داشتم اما امسال دلم رو جا گذاشته بودم آخرین باری که رفته بودیم و زیاد موندیم ۳ سال پیش بود اون مکه بود ، شب جمعه تو جنگل ارکستر اورده بودیم (با موتور برق) تا صبح زد واسمون ،همون روز قرار بود ساعت ۵ صبح فکر کنم اونا هم هواپیماشون پرواز کنه و برگردن نزدیکای اون ساعت بود که من دلم داشت پر پر می شد، وای یکهویی دیدم ارکستر داره می زنه امید جانم ز سفر باز آمد.. شکر دهانم ز سفر باز آمد... وای نمی دونین چه حالی داشتم کنار آتیش نشسته بودم تو چشمم پر اشک شده بود و زیر لب این آهنگ رو زمزمه می کردم با ارکستر.چه شبی بود.... الان که این خاطره یادم اومد خیلی حالم دگرگون شد. خوب بریم سر امسال ، اینطوری شد که قرار شد تا ۲ شنبه بمونیم ، منم می دیدم که به خانوادم خوش می گذره دیگه چیزی به روم نمی آوردم اما سعی می کردم با فعالیت کردن و جنب و جوش ناراحتیم رو کم کنم ، تو همین حرکت و فعالیت ها بودم که از رودخونه رد شدم پام یک کم خیس شد داشتم از یک ارتفاعی می رفتم بالا تا برسم جایی که چادر زدیم پام تو دمپایی سر خورد از اونجایی که یک گازپیکنیک هم دستم بود تعادلم به هم خورد شصت پام خورد به یک سنگ من فقط واسه یک لحظه نگاه کردم دیدم خاک و خون داره از پام میاد(پام رو به خاک و خون کشیدم این گذشت دلم خوش بود که ۲ شنبه بر می گردیم عشقمو می بینم اما نشد اما تو این همه دلتنگی یک کاری کردم که خیلی چسبید ، یک شب که خیلی خیلی دلم تنگ شده بود و گرفته بود رفتم روی حصیر پشت چادر دراز کشیدم چشم افتاد به آسمون دیدم پر ستارست از اون طرف هم صدای رودخونه آدم رو دیوونه می کرد یک ستاره رو انتخاب کردم و فرض کردم سیاوشه یک دل سیر باهاش حرف زدم و از دلتنگی هام گفتم و گریه کردم واسش وای که خیلی چسبید هیجوقت یادم نمی ره خیلی خیلی چسبید بهم انگار که دارم تو بغل اون واسش درد دو دل می کنم.به همتون توصیه می کنم اگه همچین موقعیتی واستون پیش اومد حتما اینکار رو بکنین . دیشب یه سری به جمعمون اضافه شدن که یکیشون ادکلنی رو زده بود که همیشه اون میز نه می تونین تصور کنین که تو این همه دلتنگی جه حالی بهم دست داد نه؟ آها راستی استاد زبانمون گفته بود که نوشتن خیلی تاثیر داره تو یاد گیری منم یک روز بعد از ظهر تو جنگل نشستم یک نامه ۲ صفحه ای به زبان انگلیسی واسش نوشتم بد نشد جالب بود در ضمن اگه فکر کردین ما اومدیم که بمونیم صد در صد در اشتباهین به خاطر اینکه تصمیم بر اینه که تا جمعه هفته بعد بمونیم الان هم اومدیم چند روز شهر کارامون رو انجام بدیم فقط دعا کنین که ازین بیشتر نشه . ببخشید که این پست اینقد طولانی شد پ.ن: فکر کنم تا حالا متوجه شدید که پست قبلی رو سیاوش زده بود دیگه منم اون روز که اومدم اینو خوندم وقتی داشتیم بر می گشتیم توی ماشین دائم آهنگ تقدیر شادمهر رو گوش می کردم داداشم بیچاره دیگه کلافه شده بود پ.ن: همین الان با سیاوش جونم صحبت کردم و یه ذره دلگیری که داشتم برطرف شد ،مرسی عزیزم بهخاطر همه مهربونی ها و صبوری هات
|+| نوشته شده توسط ما در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 21:55 |
