تبليغاتX
ما برای هم
 باز این چه شورش است.....
بسمه تعالی

سلام دوستای گلم

امیدوارم که حالتون خوب باشه .

دوباره محرم اومد ، از بچگی محرم واسه من خیلی چیزها بود ، کل سال یک طرف این ۱۰ شب یک طرف ، از وقتی که چشم باز کردم چند روز مونده به محرم ، دیگ های بزرگ و گازهای مخصوص از زیر زمین خونمون بیرون می اومد ، پارچه های مخصوص سیاه پوش کردن تکیه از توی کمد در می اومد ، از همون بچگی چند روز مونده به محرم  وقتی می دیدم بابام با داداشام دارن می رن تکیه رو تمیز کنن منم یه جارو بر می داشتم دنبالشون میر فتم ، اون تکیه چوبی که هر لحظه امکانش بود فرو بریزه با اون راه پله تنگ و تاریک که هنوز باور کنین بوی اون چوب ها تو مشامم هست ، اون گرد و خاک بوی اون میوه فروشی های توی محوطه تکیه،اون تیرک چراغ برق وسط محوطه که آخر شب ها وقتی که دسته ها می رفتن آرزوی ما بچه ها این بود که بریم دورش بدوییم همدیگه رو دنبال کنیم ، وقتی که دهه شروع می شد دیگه در خونمون بسته نبود ۱۲ شب در خونه ما باز بود و پخت می کردیم ، یک شبش واسه خودمون بود ، بقیش رو واسه بقیه فامیل می پختیم اما همه کارش با خودمون بود ، اون سبد های بزرگ مخصوص آبکش کردن برنج ، وایییییییی اون بال و گردن های سرخ شده مرغ ها که بزرگتر ها واسه ما بچه ها نگه می داشتن ، اون گریه هایی که به مامانم التماس می کردم بذار امشب منم برم با بابام تکیه ، وایییییی پشت اون وانت هایی که شام رو می بردن تکیه می شستیم دست هر کدوممون یه ظرف بورانی یا ساک(یه نوع غذای مخصوص که توی شهر ما حتما شب های محرم پخته میشه) می دادن که نگهش داریم ، اون دسته هایی که از بالای تکیه نگاه می کردیم ، اون بوی پلویی که ساعت ۵-۶ غروب بلند می شد ، بوی اون زرشک زعفرونی که هنوزم از ته دل اعتقاد دارم که عطرش مال حال و هوای اون روزها بود و هیچ وقتم تکرار نمیشه ، اون دسته شام غریبانی که شب بعد از عاشورا می اومد دم در خونمون و من هم منتظرش بودم تا میومد می دوییدم شمعی رو که  صبحش از آقا رضا(بقال مهربونمون) خریده بودم و یه گوشه قایمش کرده بودم روشنش می کردم وبا اون دسته تا یجاهایی می رفتم ، بعدش می دیدم که خیلی ازخونمون دور شدم می ترسیدم سریع می دوییدم طرف خونه، اون شمع هایی که شب های عاشورا پای منبر ها توی خونه های قدیمی روشن می کردیم، همه و همه اینها باعث شدن تا من با محرم بزرگ شم ،ما ها اینطوری بزرگ شدیم ، تا اینکه دیگه ما اون خونمون رو تبدیل به آپارتمان کردیم و نمی تونستیم هر شب توی خونمون شام بپزیم ،اما شام شب خودمون رو هر سال توی خونه خودمون می پختیم ، حتی این چند سال آخر مامانم می گفت بذارین بدم بیرون بپزن ، ما قبول نمی کردیم میگفتیم که شام آقا رو باید تو خونه خودمون بپزیم ، با چه عشقی این پله ها رو بیشتر از ۵۰ بار بالا و پایین می رفتیم ، اما پارسال متاسفانه یک اتفاق باعث شد ، اون تکیه که همه خاطرات من از محرم رو توی خودش داشت باعث بشه که یک فامیل از هم بپاشه ،و یک ساله که بذر کینه توی این فامیل ریشه دوونده ،البته یک چیزی هم بگم دیگه اون تکیه تکیه نبود ، دیگه حال و هواش مثل اون سال ها نبود که بوی یکدلی بده بوی عزا داری بده ، حالا چون مکانش نو شده چون کفش سنگ و سرامیک شده دیگه بجای قالی و پشتی توش میز و صندلی می چینن ، دیگه بوی جاه طلبی بوی خود خواهی می ده ،همه چیش شده رنگ و لعاب حتی آدماشش ، امسال محرم یطور دیگست ،حتی تلویزیون هم امسال بوی محرم نمی ده ، امشب همه فیلم هاش طنز بود،شهر ما محرم رو راه نداده هنوز .

اما دوستای خوبم همونطور که می دونین محرم غیر از اینا واسه من یک حال و هوای دیگه هم داره ، من و سیاوش توی محرم با هم آشنا شدیم ،راه زندگیمون رو پیدا کردیم ، از اون سال به بعد هرسال این دهه محرم رو با هم میریم مسجدجامع شهرمون که الان واسه من جایگزین اون تکیه ای که عاشقش بودم شده ، مسجد جامع اینجا واسه من یعنی همه اتفاقات خوب ، یعنی یجایی که دعا توش ردخور نداره ،یجایی که بهتر از اون رو تاحالا ندیدم ، یجایی که وقتی توش اشک میریزی اشکات به زمین نمیرسه ، همون جا فرشته ها همشون رو جمع می کنن می برن پیش خدا تبدیلش می کنن به استجابت دعا.امسال هم انشاالله به امید خدا باید برم .پارسال وای پارسال وای چه روزهایی بود اون مسجد ، هر ۱۰ شبش رو رفتم ، یه روزش بعد از امتحان ساختمان داده بود که خیلی هم بد داده بودم اون امتحان رو اما بخیر گذشت خدایا از ته دل ازت می خوام منو زودتر برسونی به اون مسجد تا اروم بگیرم

ببخشید اگه در هم  و بر هم نوشتم ، چشمم رو بستم و گداشتم دلم هر چی می خواد بگه ، هرچی به ذهنم رسید نوشتم.

التماس دعا....

|+| نوشته شده توسط ما در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت 23:30  
 تسلیت برای مینا
بسمه تعالی

زندگی صحنه زیبای هنرمندی ماست

     هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

        صحنه پیوسته بجاست

            خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

                  خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

منم اومدم به نوبه خودم بابت اتفاقی که همه تون ازش باخبرین به مینای عزیز تسلیت بگم.

مینا جان در قالب کلمات نمی تونم تاثری رو که توی این چند روز بهم حاکم شده بیان کنم ،فقط شعر بالا رو با تمام وجود به تو تقدیم می کنم.

پ.ن: می خواستم فردا واسه محرم قالب رو عوض کنم ، اما یک روز زودتر برای همدردی با مینای عزیز وبلاگم رو سیاه پوش می کنم .

 پ.ن: برای دوستانی که اطلاع ندارن ، می تونین برای شادی روح محمد مهدی و تصلای خاطر مینا به وبلاگ کیمیا سر بزنین.

 

|+| نوشته شده توسط ما در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 و ساعت 21:20  
 

بسمه تعالی

سلام دوستای گل

ببخشید که دیر اومدم ، درگیر امتحانام یذره ، هم من هم آقای عشق . فقط اومدم بگم که تا اول بهمن احتمالا یه خط در میون میاییم تا امتحانا و پروژه ها تموم شه ، راستی ، هفته قبل کادو بارون شدم ، هم خود سیاوش یه آویز خوشگل  شکل Twiity واسخ گوشیم خرید(اسم بلوتوثم هم توییتیه ) ، هم مامانش و خواهرش به مناسبت روز دانشجو بهم کادو دادن ، یک خودکار خیلی خوشگل که قابش و کیفش از خودش خیلی خوشگلتره  و یه تاپ بندی خیلی خیلی ناز ، هر دوشون رفتن تو گنجینه هدیه های خاص.

 منم با کلی شرمندگی و استرس و خجالت فرداش زنگ زدم از خواهرش تشکر کردم ، اما فکر کنم از بس هول شده بودم خرابکاری کردم.ا

|+| نوشته شده توسط ما در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 14:37  
 شکموی من

بسمه تعالی

حوصلم سر رفته ، آقای عشق تشریف بردن عروسی ، اونم تنـــــــــهــــــــایــــــــــــــــی ، یعنی که بدون من در واقع  وگرنه مامانش باهاش هست .

هه هه عروسی غریبست ، اینا همش دارن میزنن میرقصن هنوز (ساعت ۱۱.۳۰) شام ندادن ، اینم شکمــــــــــــوهمش داره غر میزنه ، شدیدا بهش سفارش کردم که حتما سبزی پلو با گوشت بخوره(چونکه غذاییکه من بیشتر از همه دوسش دارم) ، اونم نیست که بدش میاد ،. فکر کنم الان دیگه دارن شام می دن چونکه ، اس ام اس دادم جواب نداد.....چیه ؟چرا می خندین؟ هرکی بهم خندید امیدوارم یه شوهر(همسر)شیکمو گیرش بیاد که وقتی پای غذا میاد وسط هیشکیو نشناسه ، اونوقت بهتون میگم

فکر کنیــــــن ::

از یک هفته قبل قرار میذارین به مناسبت عید یه روز برین ناهار بیرون ، بعد شما از همون یک هفته قبل کلی کلنجار میرین که لباس چی بپوشین ، سعی می کنین که بهترین لباستون رو بپوشین و اونروز کلی به خودتون می رسین و سعی می کنین لباس نوهاتون رو بپوشین که تاحالا هیشکی ندیده با کلی ادا و اطوار حاضر میشین میرین کلی هم دلتون رو صابون میزنین که الان که چشمش بهتون بیفته از خوشحالی پس میفته و کلی مورد تحسین و تقدیر قرار میگیرین و بعد که میرسین سر قرار وقتی که دارین از پله های پیتزا فروشی میرین بالا(چطوری ساراجون؟) همون وسط پله ها هنوز رخ مهربون یار نمایان نشده ، صدای خشنش میاد که 

 داری میایی بگو این سفارش ما رو زودتر بیارن دیگه اه مردیم از گشنگی!!!!!

تو::علیک سلام عزیزم

اون::حالا بیا بالا

تو(درحالیکه رسیدی بالا)سلام عزیزم

اون::سلام (درحالیکه داره پشتتو نگاه میکنه ببینه غذا رو آوردن یا نه)

بعدش میشینی روبروش و کلی به سر و گردنت قر و قمیش میدی که متوجه شه که نویی!! اما اون :: اه چقدر هوا گرمه اینام که غذا رو نمیارن ، اونوقت تو بعد از نیم ساعت نا امید میشی از توجه و میشینی منتظر که حداقل یه چیزی بیارن بخوری ، بعد از گذشت مدتی غذا میاد ، چه حالی بهت دست می ده وقتی متوجه میشی که اون از دیدن شاگرد پیتزا فروشی که ظرف غذا دستشه خوشحالتر شده تا از دیدن تو ، هیچی دیگه سعی می کنی به روی خودت نیاری و خیلی شیــــک غذاتو بخوری و تا بعد از غذا هیچی نمی گی و وقتی که اون فارغ از خوردن غذا موقع خوردن آخرین قلپ نوشابش درحالیکه لم داده به صندلی وقتی که شیشه نوشابه رو می ذاره رو میز و یک قولنج از سر و گردنش میگیره یهویی چشمش به شال جیگریه تو میافته بعد میگه که ا؟ این مگه آّبــی!!!  نبود؟؟ لباس هات چرا این شکلی شده ؟ کی رفتی خونه مانتو عوض کردی؟

 اونوقت تو درحالیکه دستت مثل پرفسور ها زیر چونتهُ، یک لبخند ملیح تحویلش میدی و میگی نوش جونت عزیزم .

اگه شما هم این بلا سرتون بیاد دیگه یاد میگیرین که مرد شیکمو اول مامانش(چون علاوه بر اینکه مامانه، همیشه معدن خوراکی های خوشمزست) بعد شکمش بعد (در مورد عشق ما خواب بعد از غذاش) بعد برادر زاده ۵ سالش که من وقتی اسمش میاد تنم میلرزه و احساس می کنم که دلم میخواد تراژدی vampire رو در موردش اجرا کنم، بعدش اگه وقت شد حسش بود اونوقت شما ...

|+| نوشته شده توسط ما در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 0:2  
 خاطرات/داستان آشنایی قسمت سوم و آخر
بسمه تعالی

آره اینطوری شد که ما بالاخره همدیگه رو  دیدیم ، وقتی که بهم رسیدیم توی اون چند ثانیه کلی حرف بهش زدم ، گفتم ما هیچ ارتباطی با هم نداریم هنوز ، تو منو دیدی ، برو خونه فکراتو بکن ، ببین که از چهره من خوشت میاد یا نه ؟ هیچ لزومی نداره چون تا اینجا اومدیم مجبور باشیم که همدیگ رو قبول کنیم ، برو قشنگ فکراتو بکن اگه زشتم اگه کریهم اگه از قیافم خوشت نیومده مثل یه مرد بگو و برو ، تا بعدا مجبور نشی منو بپیچونی . بعدش خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم (دقیقا جاییکه اون روز وایسادیم صحبت کردیم، یک بوتیک جدید باز شده  که دیواراش شیشه ای ، امسال سیاوش یه مهونی دعوت بود ، رفتیم اونجا با هم پیرهن پرو کرد ).

وقتی که از هم جدا شدیم من رفتم دنبال ماشین حساب ، بعد از اینکه چند تا مغازه رو گشتم ، بالاخره اونیو که می خواستم پیداش کردم و خریدم ، برگشتم خونه ، چشمتون روز بد نبینه ، همچین پام رسید به خونه ، یک درد وحشتناکی تو معدم پیچید گفت بگیر که اومدم ، به طوری که فقط دراز کشیده بودم و تا ۲ روز هیچی نمی تونستم بخورم ،آره دوستای گلم اینطوری شد که ۱۴ اسفند ۸۴ شد اولین روزی که من و عشقم همدیگه رو ملاقات کردیم ملاقاتی که فاصلش تا ملاقات بعدی حدود ۴۰ روز بود و سرنوشت ما رو تا امروز رقم زد ، سرنوشتی که پر از فراز و نشیب بود ، سختی های زیادی داشت و در کنار این سختی ها ، شیرنی های زیادی هم واسمون به همراه داشت .

من کوله بار عشق رو تا پای جان کشیدم

 

|+| نوشته شده توسط ما در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 و ساعت 23:14